یک عالمه پست ِ از قبل نوشته شده داشتما...
حاضر و آماده...
هنوز نمی دونم دقیقا می خوام چه غلطی کنم
ولی دیگه تموم شد
خدافظ
همون طور که می گفتم
من یه دخترم و در طول زندگیم خیلی جاها فیلم بازی می کنم، اما... اما...!
اما من وقتی که سر کانال تلویزیون با برادرم دعوام میشه، نمی دونم چرا دیگه سعی نمی کنم خودمو خوب تر از اونی که هستم نشون بدم... من برای برادرم حاضر به هیچ نوع از خود گذشتگی ای، حتی در مورد گوشت های خورشت(!) نیستم. شاید در برخورد باهاش حتی حوصله نداشته باشم که از واژه های ساده ای مثل "مرسی ـ خداحافظ ـ آره" هم استفاده کنم. می شم همون دختر یکدنده و بداخلاق درونم! فیلم بازی نمی کنم، اصلا ارزشش رو نداره!
آخه من در مقابل اون کاملا مصون ام... نمی تونه ناراحتم کنه، نمی تونه ازم کار بکشه، نمی تونه باهام ازدواج کنه(!)، نمی تونه دست روم بلند کنه، نمی تونه ازم جایی شکایت کنه، نمی تونه طلاقم بده، کافیه صداشو روم بلند کنه که پدرم فکشو بیاره پایین،...
کلا آدم مهمی نیست!!
برادر یک دختر، بهتر از بقیه می شناسدش، احتمالا فقط اونه که می دونه موجودی که در درون خواهرش زندگی می کنه کیه... چقدر لجباز، کینه ای، عصبی، خودخواه، تنبل، تلخ، بی تفاوت، لوس، بداخلاق، منزوی، ریاکار،...
تئوری ویروسی: هیچ پسری یک دختر رو به اندازه ی برادرش نمی شناسه!
طرز دیگر بیان این تئوری ارائه شده توسط آفام: هیچ پسری به اندازه برادر یک دختر اون دختر رو نمیشناسه!
بند ۱. می دونم که شما دختر عزیز در درونت مثه من یه موجود پلید نیست و همه مهربونیه! با شما نبودم!!
بند ۲. مشاهده شده که این تئوری در ۹۹٪ داداش های کوچیکتر جواب گرفته. داداش بزرگ ها هنوز تحت بررسی اند!
بند ۳. جدی نگیر برادر من! تجربه ثابت کرده خیلی یک بچه ویروس را نمی توان جدی گرفت...
از اونجا شروع شد که:
ـ یه اسکوپ فندق، اسنیکرز، شکلات تلخ، نسکافه...
ـ خامه و شکلات؟؟
ـ زیـــــــــــــــــــــــــــــــــــاااد!!! D:
با هم زدیم زیر خنده و قرار های هر روزه مون کنار پارک شروع شد!
شرط گذاشتم که روزی یه بستنی واسم بیاره...
باورم شده بود که روزای تلخ ِ لپ گود رفتگیم تموم شده و دارم می رم قاطی چاق و چله های این عالم!!
روزی یه بستنی قیفی گنده با خامه و شکلات زیـــــــــــاااد!! فکرشو بکن!!
ولی خوشحالیم زیاد طول نکشید... من و پسرک بستنی فروش روز به روز نحیف تر و لاغر تر می شدیم...
البته درد عشق و عاشقی سخت تر از اونیه که یه دختر و پسر کوچیک و دنیاندیده بتونن تحملش کنن، اما خب دیر رسیدن های من به سر قرار و اثر گرمای عشقمون بر آب شدن بستنی ها رو هم نباید نادیده گرفت...
ادامه دارد...
یه تجربه ی ویروسی هست (البته ممکنه که باکتری ها یا آدم ها هم تجربه ش کنن) که می گه: "زن جماعت رو هیج جوره نمیشه شناخت."
یه جایی دوست عزیزم(!) اورینا فالاچی توی جنس ضعیف گفته که نوشتن مطلب درباره ی شناخت زنها کار مسخره ایه، چون زن ها از یه نژاد دیگه نیستن یا از مریخ نیومدن که جداگانه بررسی بشن. اما من دلم خواست که از تجربه ی خودم دفاع کنم و آخرش هم تئوری ویروسی خودمو ارائه بدم!
گاهی فکر می کنم که اکثر اوقات یک آدم مونث، در درونش اون چیزی نیست که ما می بینیم. نمی خوام مثه فمنیست ها حرف بزنم و بگم که مردا دارن ظلم می کنن. اما واقعا رفتار اونا تاثیر می ذاره روی اینکه زن ها چیکار کنن. توی جامعه زن ها جنس ضعیف تر به حساب میان، آسیب پذیری بیشتری دارن و از نظر حقوقی، جسمی و یکسری چیزای دیگه توانایی کمتری دارن. من به عنوان یه زیست شناس(!) به حرف داروین درباره ی تکامل براساس سازش با محیط اعتقاد دارم! زن ها قدرت سازگاری بالایی دارن، یه جور انعطاف پذیری خاص که براشون مثه یه سلاحه، یه جور گلوله ی نامرئی که بهشون این قدرت رو میده که تو رفتارشون با مردا برنده باشن، با زبان سرشونو شیره بمالند، با چشم و ابرو اومدن تمام وجودشونو به لرزه بندازن یا حتی ساعت ها با یه لبخند ساده فکر مردا رو اشغال نگه دارند و ...
من میگم زن ها از اول این نبودن!! ازشون خواسته شده که این بشن! براشون لازم بوده که این بشن!
من ِ مونث در برخورد با همکارم اونقدر محترم و متشخص میشم که طرف احساس می کنه برای مرام گذاشتن هم که شده، باید نصف پروژه ی منو داوطلبانه به دوش بگیره(چون من تو خونه بچه م رو گاز مونده و چاره ی دیگه ای ندارم). یا وقتی کنار پارتنر محترم قرار می گیرم، اونقدر بالا می برمش که طرف احساس پادشاهی ـ همون چیزی که آرزوشه! ـ بهش دست بده (چون من حمایت بعدی این پادشاه از خودمو نیاز دارم!). یا در کنار پدر بزرگوارم اونقدر خدمتگذار میشم که لقب هووی مادر می گیرم، من حتی به عموی طفل معصوم(!) م هم رحم نمی کنم، چون می دونم همیشه آرزوی دختر دار شدن داشته، وقتی بهش میرسم شروع می کنم به انواع زبون ریختن و ملوس شدن، همکلاسی من گمان می کنه که من علاوه بر خوش خط بودن(!) بسیار مهربان، بخشنده، دلسوز، نازنین، دوست داشتنی و ... هم هستم! حتی سوپری محل هم...
من يه دختر هستم. من در طول زندگيم خيلي جاها انعطاف به خرج ميدم، مجبورم فيلم بازي كنم تا اوني باشم كه لازمه.. من هيچ وقت خود ِ خودم نيستم. من حتي اگه از آرايش كردن متنفر باشم، براي همسرم مجبورا" صورتم رو با هزار جور سياه و سفيد و قرمز و صورتي كثيف(!) مي كنم، من حتي اگه موي فر دوست داشته باشم، به خاطر اينكه پدرم ميگه با موي صاف مرتب تر و قشنگ ترم، سشوار مي كشم، من به خاطر رئيس شركتم رنگ مانتومو عوض مي كنم، بعلاوه ي مدل حرف زدنم با مراجع، ...
ادامه دارد...

صبح
بلند رو به بچه ها گفتم: چه قدر دوست داشتنی! چه صحنه ی قشنگی. و اشاره کردم به دو تا آل استار مشکی که کنار هم راه میرفتن.
کفشامو نگاه کردم، آروم تر گفتم: امروز من یه آل استار پوش می خوام که کنارم راه بره... نباید کار سختی باشه، فقط باید یه آل استار سورمه ای پیدا کنم و ...
عصر
سامان، پسرک همسایه، خلاف جهت من کنار دخترک کم سن و سالی توی خیابون راه می رفت و عشق منفجر می کرد.
هیچ وقت تو کتم نمی رفت که پسری با استیل سامان هم بتونه یه دختر رو کنار خودش داشته باشه...
با لبخند نگاهش کردم... با خجالت سرش رو پایین انداخت.
می خواستم بگم "مرد باش، سرتو بالا بگیر پسر. من اگه یه آل استار سورمه ای پوش کنارم بود، هیچ وقت..."
از کنارم گذشت. سرم رو پایین اووردم.
دوتا آل استار سفید داشتن کنار هم راه می رفتن...
شب
آخرین ذره های آیس پک قهوه ام رو با زحمت بالا می دادم که یه جفت آل استار سورمه ای اومد تو، آیس پک شکلاتی ش رو سفارش داد و نشست روی صندلی کنار من.
نگاش به پایین بود و کفشا مون رو دید می زد...
درحالیکه پاهاشو تکون می داد گفت: چه صحنه ی بامزه ای!
+ عطیه می گه نماز شب خوندن تو این چیزا تاثیر داره... !! 
++ هنوز نمی دونم واقعا برگشتم به وبلاگم یا یه هوسی بوده که رد شده !
دلم می خواست چهل و چهار بار غروب رو تماشا می کردم، به خاطر تو که...
اما تا الان فقط ده روز گذشته
من شازده کوچولو نیستم...
رفتم
آرکی باکتری از خرابه های ژاپون
بعدا نوشت: حال کردم! چه سوزناک شد! D:
خداییش قبول دارین که ۱۷۵ کوچیکتره از ۱۰؟
بله
موافقین که ۰۵۴/۲۲ خیلی رند تره از ۲۴؟
البته
و اعتقاد دارین که ۸- کمی منفی تره از ۸۸۸۸- ؟
خب آره
خب پس، نتیجه می گیریم که ۹۰ هم خیلی بهتره از ۸۹...!!
+ همیشه همینقدر خوشبین باشید.
++ سال ۹۰ ِ تون مبارک! 
افسانه ی يك ويروس كه حوصله ي زندگي رو نداشت و در عين حال مي ترسيد كه بميره و روانشناس قبلي جوابش كرده بود و جديده هم پيشنهاد داده بود كه به روانپزشك مراجعه كنه، اما با وجود همه ي اينا دامن بنفش پوشيد و يه سر به وبلاگ متروكه اش زد
يك ويروس كه حوصله ي زندگي رو نداشت
و در عين حال مي ترسيد كه بميره
و روانشناس قبلي جوابش كرده بود
و جديده هم پيشنهاد داده بود كه به روانپزشك مراجعه كنه،
اما با وجود همه ي اينا دامن بنفش پوشيد
و يه سر به وبلاگ متروكه اش زد.
در کلاس ژنتیک اتفاق افتاد ـ
خانم دکتر، ملقب به خاله ریزه، درحالیکه روسری ِ کج و کوله ش داره میوفته:
آمیزش فرزند با یکی از والدینش Back Cross گفته میشه
یکی از دانشجوها که یهو از خواب پریده با وحشت جیغ میزنه: استـــــــــــــــــاااد...؟؟!!!!!؟!!!؟!
خاله ریزه چپکی نگاش میکنه: اینها ازین برنامه ها ندارن پسر[ ِچُلمنگ!]، مگس هستن...
پ.ن. ویـ ـزز...! من عاشق مگس هامم!!(کلیک)
یه دختر خوابالو با لباس بنفش زیر لحاف کز کرده و با خودش کلنجار میره که پا شه بره دانشگاه.
الارم گوشی بنفش رنگش، صدای فرزان فرزین "دلم گرفته مثه همیشه، بی تو دل تنهام آروم نمیشه" مجبورش می کنه که بره واسه مسواک زدن. قیافه ش تو آینه عجیب شده، صورت لاغرش پف کرده و موهاش که شب باز موندن دورش افشونه، با خودش فکر می کنه "پس فتومدل ها کار چندان سختی ندارن" و می خنده.
هیشکی خونه نیس. واسه ی صبحانه در یخچال رو باز میکنه. یه پاکت آب پرتغال هست، ترتیبش رو میده. میره اتاقش، یه لحظه فکر می کنه، کیف پول بنفشش رو پیدا می کنه، توش فقط یه هزاری هست، "خوب شد که یادم افتاد" و از توی کشو یه کم پول بر میداره. شلوارشو می پوشه، میاد ضد آفتاب بزنه که یادش میوفته مانتوش جلو بسته است و همه کرم ها می ماله بهش، پس اول اونو تنش می کنه، ضد آفتاب، رژ قرمز... احساس می کنه خیلی خوب شده، پس با خودش عهد میبنده که لااقل برای سه ربع تحمل کنه و نخوردش. دست به چیز دیگه ای نمیزنه.
کیف رو کولشه و می خواد در خونه رو پشت سرش ببنده، می بینه که مقنعه سرش نیس. پوست کله اش درد میکنه، پس موهاش رو بالا نمیبنده، خیلی شل با یه کش بنفش همون پایین می بافه. مقنعه، کتونی، تلاش میکنه که یه ذره از آستین بنفشش از زیر مانتو معلوم باشه. روی بُرد ساختمون یه اعلامیه میبینه، پول گاز یازده برابر شده، نوه ی آقای همسایه هم مُرده، یک معمار هم اعلام آمادگی کرده که می خواد خونه رو بکوبه و برج تحویل بده.
یه شکلات از جیبش درمیاره و در ساختمون رو باز میکنه. داره بارون میاد، بر می گرده تو و در رو میبنده. پله ها رو بالا میره، کلیدشو پیدا می کنه، راست میره تو اتاق بنفشش و می خوابه.
آروم داره با خودش زمزمه می کنه "حوصله ی این یکی رو ندارم..."
پ.ن. این دختر خوابالو دنبال بهونه نبود...
سه، دو، یک! آزمون شروع می شه:
میشه یکی برای من روشن کنه که ...
عکــــس اول. این اسپایدرمن بالای سردر پنجاه تومنی چه می کنه؟؟
عکـــس دوم. توی اتاقی که همچین اسمی داره چه غلطی انجام می شه دقیقا؟؟
عکـس سوم. وقتی نزدیک عید می شه چرا از ماهی گلی خریدن متنفر می شم؟؟
عکس چهارم. اسم مرضی که شخص اینجوری با انگشتای خودش حرف می زنه چیه؟؟
هه! منتظرید باز عَجی مجی کنم؟!
خیر!
جواب ها توی پست بعد!!
زیر لحاف کز کردم و اون سوئیت لعنتی شماره ۳ رو می گوشم
شماره ی ۳...
۳ عدد خوبی نیست
حس می کنم غمگینم و سعی می کنم که...
دماغم شروع می کنه به خارش. به خودم می گم آره، همینه! بلاخره این اشکه داره میاد!
یهو یه عطسه ی بلند پرت می شه، و یه بچه عطسه هم بعدش...
بلند می شم روی تخت می شینم و می گم عافیت باشه عاطیما...
این عاطیما رو نمی دونم جدیدا از کجا اووردم ولی خب با خودم که حرف می زنم می گم عاطیما...
به اون خانومه جوراب فروش کنار مترو با دخترش فکر می کنم
به خودم می گم عاطیما یعنی می شه که یه روز تو هم مجبور شی دست بچه ات رو بگیری و تو خیابون کنار مترو جوراب بفروشی
خودمو تصور می کنم که بعد از یه شب سرد، هشت تا جوراب فروختم، دست دخترمو می گیرمو با هم می ریم مترو، روی پله برقی ها کلی می خندیم. ما خوشحالیم احتمالا... از آدمایی که ازمون جوراب خریدن می حرفیم، اون خانوم چاقه، آقا عینکیه. می رسیم توی واگن. لابد اونجا جیغ می زنم "خانوما جورابای نخی جنس خوب دارم، کسی اینجا جوراب نخواستش؟ جنسش خیلی خوبه ها، ببرید واسه آقاهاتون" هی جیغ می زنم، هی جیغ می زنم تا می رسیم خونه. دخترم بهم می گه من نمی خوام فردا برم مدرسه و ...
یادم میاد که فردا هفدهمه و منم دلم نمی خواد برم مدرسه، بعدش هم یادم میاد که من دوساله که دیگه مدرسه نمی رم و اونجایی که نمی خوام برم اسمش دانشگاهه
دانشگاه... دانشگاه... دانشگاه...
حوصله ندارم به چیزای ترسناک فکر کنم
دراز می کشم
می خوابم.

_ اینجا خیلی هوا سرده. دارم به بستنی عروسکی تبدیل میشم
Boro baba sare kaaremun gozashti ha! bozorg mishi yadet mire
_ ا ِ؟ چقدر بدی. من گناه دارم ها! هوای انقلاب بوی آزمایشگاه شیمی تجزیه میده... ایـی...
Khob man be to chi begam akhe?? deghat dari ke kheyli lusi
_ اینجوری عقده ای میشما... یه کم واسم دلسوزی کن
Man ke sobh bet migam havaa sarde, kapshen bepush. khodet gush nemidi khanum. hala delsuzi az koja vasat biaram
_ چرا اینجوری بام می حرفی؟؟ تازه من الان دماغم هم قندیل بست...:اس
ــ الوووووووووووووووو...؟؟؟ جواب نمی دی چرا؟!:(
ــ این راننده تاکسیه مخمونو خورده. چرا همه جا بحث یـارانـ ـه است؟؟
ــ میشه یه اس بدی که حس کنم باقالی نیستم؟
ــ ای داد ای داد! آقا باز دوباره قهر کرده [مدل کامیار خوانده شود]:دی
ــ چرا این مملکت اینجوریه آخه!! خوب شد از تاکسی پیاده شدم! ببینم رایانه(!) ها به تو هم خیلی فشار میاره؟:پی
Ye chizayi miporsia... bezar be karemun beresim dokhtar
ــ جواب دادی!! هوررررررررررررررا!! خب پس فقط یه سوال دیگه! تو مملکتتو دوست داری بابایی؟!
Man Atefeh ro dust daram
ــ !
۱) سوار تاکسی می شوی، مسافر کنار راننده هرچه دلش می خواهد بد و بیراه می گوید، اول از ی.ارانه ها شروع می شود، از ا.ستعمار دم میزند، می رسد به عزاداران حسین که به نظرش همه یکسری [بیب] هستند. راننده هیچ نمی گوید. چرا؟
ـ چون وقتی مسافر پیاده می شود، با حرص روی فرمان می کوبد و می گوید "الاغ خودتی بی شعور عوضی" و تخلیه می شود.
۲) سوار تاکسی می شوی، به راننده سلام می کنی، جوابت را نمی دهد. توی دلت صدها بد و بیراه به او می دهی و سپس به خودت، که چرا درس عبرت نگرفته ای که اصلا نباید به این اشخاص سلام کرد. ولی چشمت به نوشته ای می خورد و شرمنده می شوی. چرا؟
ـ چون روی کاغذ نوشته "راننده ناشنوا است، لطفا برای پیاده شدن او را مطلع سازید متشکرم"
۳) سوار تاکسی وَن ی می شوی که نوبتش است که مسافر سوار کند، اما همه ی راننده های دیگر با این کار مخالفند و قشقرقی به پا کرده اند و بد و بیراه می گویند. راننده اما در پایان مسیر به جای رُند کردن ِ معمول و ۵۰۰ تومان گرفتن، ۴۵۰ تومان ِ مصوب را می گیرد. تعجب می کنی. چرا؟
ـ چون یک راننده ی منصف در زندگیت دیده ای؟ نه! چون می بینی که راننده تاکسی یک زن بوده است.
عَجی مَجی لاتَرَجی: یک Ctrl +A بفشارید تا جواب ها نمایان شود!!
امشب تمام دونه های انار ـ حتی لِه و شُل ترین ها ـ رو با لذت خوردم...
عزیز جون الان می گفت نباید یه دونه اش هم از دست داد
توی هر انار یه دونه اش میوه ی بهشتیه
مواظب باش
شاید اونی که پرتش می کنی یه گوشه ی ظرفت همون بهشتی ِ باشه ها...!
پ.ن. یلدا قشنگیش به مامان بزرگشه!!
اینقدر می میرم
واسه ی اون لحظه ای
که بعد از ماه ها هممون، پنج تایی،
تو یه اتاقیم
تاریک کردیم و
نشستیم روی فرش جلوی تلویزیون
تله فیلم شبکه ۴ رو می بینیم
بلند آهی می کشم و میگم:
امین زندگانی چقدر اینجا خوشگله...
هیشکی محلم نمی ذاره...!
+ عاشق همشونم!! می فهمی؟؟!

ببین دوستش ندارما، فقط یه جوریـــــم...
چه جوری؟؟
یه جوری... مثلا" آخه نمی فهمم که چرا وقتی امیرحسین با دوتا دختر لاس می زنه دپ میشم!
یعنی روش غیرت داری؟!!
نمی دونم... اسمش غیرته؟ دوست ندارم امیرحسین با دخترایی اون هم کوتاه قدتر از من، لاس بزنه...
شاید یه جور تعصب... خب بیا با هم قضیه رو بازش کنیم... تو چرا رو امیرحسین غیرت داری؟
دلیل منطقی؟
آره. تجزیه تحلیلش کن تو کله ات..
هوم... بذار ببینم...
شاید چون لباس پوشیدنش یاد علی می اندازتم...
شاید چون کپی شروین راه می ره...
شاید چون حرف زدنش مثل سعید بامزه ست...
شاید چون قد درازش بهزادُ به خاطرم می آره...
شاید چون رنگ موهای نیمه بورش مثل مال هادی ِ...
شاید چون قیافه اش به آن پویا ی لعنتی شبیه ِ...
شاید چون نگاهش خیلی محجوبانه و در عین حال بچه گانه است، درست مثل اشکان...
شاید چون مثل رضا وقتی عینک می زنه، خیلی دانشمند می شه...
شاید چون شیب بینیش شبیه مهران مدل زمین اسکیت ِ...
شاید چون اطلاعاتش زده روی دست سینا...
شاید چون ...
نمی دونم... باشه سعی می کنم بیشتر تجزیه و تحلیلش کنم تو کله ام... مرسی.
پ.ن. همیشه می خواستم که یه روان شناس/کاو بشم...!
سوار تاکسی میشی. راننده آدم جالبیه.
از حرفاش متوجه می شی که توی فراگیر داره کامپیوتر می خونه.
روی داشبورد یه کاغذ چسبونده و اطلاع داده که انواع موسیقی هم می فروشه.
ازش یه پک کامل شامل یه عالمه کارای قدیمی از هایده، مهستی، لیلا،... می خری.
روی CD اسمشو نوشته با شماره موبایل: رضا ... ۳۵۴۰-۰۹۱۲
زیرش درشت تر درج شده:
تولید و نصب کابینت آشپزخانه MDF
بعدا" نوشت: برای محمد امین دعا کنید.
ماکارونی درست کردنم، کاریه که کاملا" به حال و هوای روحی م بستگی داره. وقتایی که خوشحال ترم، ماکارونی معمولا" قرمز تر میشه و پر مخلفات تر، ولی روزای دمغی، انگار اونم مثه من حس و حال نداره، بی مزه میشه و بی رنگ و رو. اگه اون روز یه تغییر خوبی تو ظاهرم ـ مثل رنگ مو ـ داشته باشم، ماکارونی ها هم توشون یه تغییر قیافه پیدا میشه، شاید با سه رنگ مختلف فلفل دلمه ای... اگه "الهه ی ناز" گوش کنم در حین پختن ش انگار بعد از آب کشی کردن یه جور ناز و ادا دارن رشته ها، هرکدوم خم شدن یه ور، شبیه رقص باله شاید... اگه تازه از حموم اومده باشم بیرون، یه جــــــــــــورایی ماکارونی ها شفته میشن، یا اینکه خیس اند، ماکارونی خیس و لزج حتما" دیدید، اصلا" چیز دوست داشتنی ای نیست... بعضی وقتا ـ مثه امروز ـ یه جور سردرگمی گنگی دارم. ماکارونی ها هم مثه من قاتی پاتی میکنن، البته احتمالا" تقصیر خودشون نیست، منم که نمی دونم باید چی کار کنم، نمی فهمم دارم چی کار می کنم، یه لحظه میگم بذار به تقلید از سامان گلریز توش پنیر فِتا رنده کنم، یه جایی یادم میاد که خوندم جعفری با سس چیلی خوب میشه لای گوشت ها، اونم می ریزم، چشمم میوفته به یه خرمالو که داره چشمک میزنه از تو ظرف میوه، به این فکر می کنم که یانگوم هم تو غذاهاش خرمالو می ریخت، خوبه امتحانش کنم و ... اینجوری میشه که ماکارونی هم نمی فهمه که باید چی کارکنه، مزه ی جعفری بده یا پنیر، خرمالو یا آویشن، یه چیزی میشه عین خودم، آشفته و به هم ریخته...
* با الهام از + از دو که حرف می زنم، از چه حرف می زنم (موراکامی)
+ ناطور دشت (سلینجر)
میگم نه، این مغازه برای یه دختر ۱۰ ساله چیز مناسبی نداره! اون یکی خوبه! دنبالم بیا...
میگه خب یعنی میگی ازینا واسش بگیرم؟ فکر می کردم شاید یه یه چیز پوشیدنی بهتر باشه.
میگم نه! تو باید از چیزای فانتزی استفاده کنی. وای چقدر هیجان انگیزه که بابای آدم ازین چیزا واسش بخره! آخه باباها همیشه یا خودشون تنهایی چیزی نمی خرن یا اگه می خرن لباس می خرن! مثه بابای خودم... هیچ وقت نشد یه کادویی واسم بگیره که غافلگیر شم. همیشه بهم می گه خودتم باهام پاشو بیا، ببینم چی میخوای
میگه من که باباش نیستم! اصلا" دختر ندارم! من دایی شم. ولی خب آخه آقایون که سلیقه ی خانوما رو نمی دونن. واسه همینه که منم الان دارم از تو می پرسم. این هم که بابای تو اینکارو می کنه، نشون میده که چقـــــــــــــــــــــدر برات احترام قائله، میخواد با سلیقه ی خودت جور باشه
میگم نخیر! اینجوری دیگه هیجان نداره! اگه می خواد احترام بذاره باید بره و یه چهار - پنج ساعتی به این فکر کنه که من چی می پسندم و برام بگیره! نه این که خودمو برداره ببره...
میگه خب می ترسه چیزی که می خره تو دوست نداشته باشی، اون وقت بی فایده میشه
میگم نه هرچی که بخره باز دوستش دارم
میگه آدم باباشو که معلومه دوست داره
میگم نه، منظورم کادوشه! هدیه ای که بابام خریده، چون اون واسم گرفته دوستش خواهم داشت.
میگه حالا کدوم؟ از این جاکلیدی شیشه ای ها مالزی که رفته بودم چند تا خریدم... چه طوره به نظرت؟
میگم وای... نه! افتضاحه. دختره ۱۰ سالشه بابا! از این گوی ها که توش آبه خوبه
میگه باشه بریم تو ببینیمشون
میگم خودت هم دوسش داری؟
میگه من که مهم نیستم، باید خواهرزاده ام خوشش بیاد
میگم نه! بابای من می گه آدم که واسه یکی کادو می خره، باید سلیقه ی خودشم توش دخالت بده. یه چیزی باشه که هم خودش خوشش بیاد هم طرفش. انگار که یه قسمتی از وجودت هم... بی خیال! بذار اینو بهت بگم، از اینایی که توش نوشته لاو یا دختره و پسره مشغول یه بوس کوچولو اند نگیر. چون ۱۰ سالشه، سلیقه ی مامان و باباش هم باید در نظر بگیریم، خوششون نمیاد...
میگه آره راست میگی، باباش آخونده
میگم بیا اینو برداریم که دو تا فرشته است، مشکل شرعیش برطرف میشه
برش میداره.
توی دلم میگم باز خوبه ما مرد و زن سر یه چیزی به تفاهم رسیدیم...
پسا عنوان: ماجرای دوستی خیابانی من و استاد الف.
پ.ن. همیشه دوستی های خیابونی م، یه سری سوتی موتی از آب درومدن، اون پیره مرده تو پارک که بابای دوست بابام بود، اون پسره که خونشون ۳ تا ساختمون اون طرف ترمون درومد، یا اون یارو که مربی ایروبیک بود و ... این استاد الف. هم کم کم دارم حس می کنم که قبلا" شاید دیده باشمش... پشت یه میزی... دقیقا" یادم نمیاد...
به مطب روانشناس می روی
ــ و خودت می دانی که مرض x راداری، می فهمی که علاوه بر x، مرض y هم داری.
ــ و خودت می دانی که مرض x راداری، می فهمی که مرض x نداری، بلکه مشکل تو مرض y ،z ،k ،i ،m، j، n و... است!
ــ و خودت می دانی که مرض x راداری، می فهمی ۹۹٪ آدمها این مشکل را دارند و اشکالی ندارد.
ــ و خودت می دانی که مرض x راداری، می فهمی پسرک روانشناس هم مثل تو همین مرض را دارد و "چه تفاهمی" !!
ــ و خودت می دانی که مرض x راداری، می فهمی که این مرض و تمام دردهایی که تا آخر عمرت داری مربوط به بحران هویت است. ( ذله ام کردن! همشون همین یه کلمه رو بلدن.)
ــ و خودت می دانی که مرض x راداری، می فهمی که چیزیت نیست و فقط روحت دارد بزرگ می شود...!
ــ و خودت می دانی که مرض x راداری، می فهمی که "عزیز دلم من به عنوان یک روانشناس کاری نمی توانم برات بکنم، خودت باید یه کاری واسه خودت بکنی"
و در پایان می فهمی که دیگر نباید پیش روانشناس بروی، کاری نمی تواند برات بکند، هرچقدر هم که حرف بزنی.

پ.ن. اما باز عین یه مترسک می ری و واسه هفته ی بعد هم وقت می گیری...
حس خوبی بود!
خب واقعا" فکرش رو هم نمی کردم که اینجوری باشه!! رفتم، درحالیکه ترجیح می دادم به جای اون آدما دوستای وبلاگی خودم رو ببینم... به جز ۱۰-۱۲ نفر بقیه ناآشنا بودند و این کمی نگران کننده به نظر میومد. ولی بعدا" از فکرم پشیمون شدم! اینقدر که جَو بچه ها به طور باورنکردنی ای قشنگ بود! حتی با وجود سردرد وحشتناکی که داشتم از تک تک لحظه ها لذت بردم. گپ زدم، آش خوردم، با جام ۶۰-۷۰ تا عکس گرفتم، سیگار دستم گرفتم، رقص مدل سیامک انصاری آقای صفر و نیم رو دیدم، ...
خوبه اول از آقای صفر و نیـــم شروع کنم! آفام قبلا" بهم گفته بود که فرق داره، مهربونه و غیرترسناک(!) نه امثال نئوبلاگر اینها!!(چشم دایی رو دور دیدم!:دی ) ولی باز هم هیچکدوم باور نمی کردیم که همه در این حد دوست داشتنی باشند، اونطور که فکر می کردم، صفر و نیم خودش رو نمی گرفت! حتی نئو هم برعکس وبلاگش منفور نبود! برام مثه یه فانتزی بود که وحید با لحن مظلومانه ای بهم بگه که مگه تو وب گپ رو نمی خونی؟؟ یا ما هیچ... ما نگاه یه آدم سابقا" کاملا" مجازی از دستم، دست ِ غیر مجازیم(!) آش بگیره!!
تیم بارسلونا سوخت! یعنی من طبق معمول با گیج بازیم سوزوندمش ولی خوشحال بودم. چه قدر خوش گذشت وسطی بازی کردن! چه قدر محشر بودند هم تیمی هام، فرشته ی خوشگلم ، آبانه که امشب فهمیدم قبلا" یه بار بلاگشو خوندم و فکر کردم دختره، عیسی بهترین مربی دنیا ، سعیده ی مهربون ، نئوبلاگر کاپیتان سوباسا مون و ما هیچ...ما نگاه با اون قوت قلب دادن هاش!!
و مهمتر از همه حضور آفام و مهسا بود که این روز رو واسم خیلی دلپذیرتر کردند! از "همین جا" بهشون می گم مرسی خیلی زیاد و جلوی روشون نمی گم چون پررو میشن!!
و یه تشکــــــــــــــــــــــــر خیلی گنده مُنده هم واسه ی آقای صفر و نیم که با وجود این که آخرش به چیز افتاده بودند(!) به خوبی برنامه رو ادامه دادند!!:دی آقای صفر و نیم خیلی به من خوش گذشت، یه دنیا ممنونم!
اینحا یه نظر سنجی(بازی وبلاگی) هست برای کسانی که اومدند یا نیومدند هفت سنگ...